دارم میرم برای امتحان و امشبو می مونم، این امتحانو یه کم دست کم گرفتم و دیر تموم شد و به مرور نرسیدم، حالا هرچی الان بتونم نگا کنم بشم
فک کنم این ویژگیم ک سر و نذاشته خواب بودم داره دچار اختلال میشه، چون الان دو شبه ک بد خواب شدم و این خیلی بده، تقصیر خودمم هست چون ازش نالیدم
دیشبم همش خواب امتحان و استرس قبلش رو دیدم.
جمعه در به در دنبال بازی subway surf اون نسخه ای ک مد نظر من بود میگشتم و آخرش یافتم، البته فعلا زیاد وقت نمی کنم بازی کنم
یه چی دیگه ک دقت کردم دیروز اینه ک تا یه حدی موجی ام، هر چی هم فرد بهم نزدیک تر باشه بیشتر متوجه این عدم تعادل تو شخصیتم میشه، این ک هر روز یه فازی ام، حالا نمی دونم من این جوری ام یا همه!
دیگه برم به مرورم برسم
دارم برمیگردم، امتحانامون ساعت هشت و نیمه و من از این بابت خیلی خوشحالم، هرچند ک فرقی به حال من نمیکنم. الان صندلی جلوم یه خانمه نشسته ک دیگه ته آرایش رو در آورده، سنشم از بیست و پنج به بالا می خوره، داشتم فک میکردم سن عقلی ملت به شدت اومده پایین. گوشیش دقیق تو تیر رس منه،منم می دونم بی فرهنگیه ولی نمی تونم نگا نکنم، خلاصه این ک خیلی بچه اس!
دوتا صندلی اونورترش یه آقاهه نشسته، هییزززز، من دارم یه جوری میشم از بسنگا به این دختره کرد، خودشو نمی دونم
خلاصه این ک همه انگیزم رو برای امتحانای بعدی از دست دادم.
روز دارو ساز هم هست گویا! دقت کردم این طور مناسبت هم توسط دانشجوهای اون رشته بیشتر گرامی داشته میشن تا خود کارکنان اون رشته!
خیلی از حرفایی ک میخام اینجا بنویسم راسی اتش میترسم که خونده بشه برا همین کم میاد و کم می نویسم یا نمی نویسم...
یکی از عادتای بدی ک ماها داریم اینه ک انقدررر دیر می خوابیم و طبعا انقدررر دیر بیدار میشیم، مثلا من فردا امتحان دارم ولی الان بیدار شدم. فک میکنم یه کمم مقصر م.ر هست. وگرنه من ده اینا می خوابیدم و چه قدر هم خوب بود.
صدای صفحه کلید گوشیم رو فعال کردم دارم عشق میکنم و تایپ میکنم....
فرجه ام امروز تموم میشه و من تقریبا چیزی تو فرجه نخوندم ولی راضی ام. شاید به خاطر حرف م.ر باشه ک میگه تو فرجه این درسای رو بخونم و نخونم فرقی نمی کنه! به هرحال چهارتا امتحان داریم و متاسفانه گند ترینش افتاده پنج شنبه و آخرین امتحان، یعنی تو طول امتحانا زجر میکشیم.
ترک تحصیل کردن هم به نظرم زیاد بد نیست، حتی می تونه خیلی هم خوب باشه، چون تحصیل ما به معنی واقعی تحصیل نیست! من ک بگن تو این سه سال چی یادگرفتی میگم هیچی، چیزایی ک قبلا هم بلد بودم یادم رفته! والا
دیگه حوصله ندارم، برم

انقد همه چی ضد و نقیضه ک خدا می دونه....هیچ از خودم خوشم نمیاد، مث یه کش شدم ک از دو طرف داره کشیده میشه و نمی دونه درست کدومه ک خودشم سعی کنه اون طرفی کشیده بشه، م.ر با زبون بی زبونی داره مامان بابا رو به باد نقد میگیره و من نمی تونم ازشون دفاع کنم چون ک فکرم هم جهته م.ر هست، از اون طرف هم نمی تونم پشت پا بزنم به بیست سال زندگیم....
خیلی خرم ولی در حال حاضر اصلا مامانمو دوست ندارم
گفتم اصلا به تلفناشون جواب نمی دم ولی نتونستم، یه بار ک جواب ندادم داشت قلبم میومد تو حلقم، باید برم پیش روانشناس!
همیشه یکی از افتخاراتم تو زندکی این بود ک دروغ نمی گفتم ولی الان می فهمم احمق بود، خیلی بیشعور بودم ک وقتی می تونستم یه مسئله ای نه چندان با اهمیت رو با یه دروغ کوچیک حل و فصلش کنم مث خر راستش رو میکفتم و یه عالمه سرزنش میشنیدم در حالی ک می دونستم کارم اشتباه نبوده...شاید باید بگم بعضیا لیاقت راست شنیدن رو ندارن. تا هفته پیش میخواستم برم پیش روانشناس به خاطر رفتار معیوبم با خانواده ام ولی فک می کنم من مریض نیستم بلکه اونان ک نیاز به درمان دارن. همه ی حرفای اسلام و قران و.... درست ولی جواب عقلمو چی بدم. از اولشم با والدینم مشکل داشتم ولی همیشه کوتاه اومدم، الانم نمیخام سرکشی کنم دیگه میخام بیخیال بشم، گور بابای همه، از والدین بگیر تا م.ر برو در. دیگه اعصاب هیشکیو ندارم. پاهام داره از درد میمیره
امروز چپ کردن یه ماشین رو به چشم خودم دیدم، خدا به خیر گذروند هیشکی طوریش نشد! دیروزم فرزانه تصادف کرده بود، امروزم سمانه....هعییی، چه روزایه. کاشکی زود تموم شه.
بله دیگه پارسال این طور موقعی من مجرد بودم هنوز!
این اخر هفته ای ک گذشت اصلا جالب نبود. به اصرار م.ر رفتیم پیش مامان اینا در حالی ک بهم قول داده بود صبحش برگردیم، باز شد ظهر، بعد شد قبل از اذون مغرب، اخرشم ساعت ده رسیدیم. واقعا از دستش ناراحت بود. اصلا ناراحتی حد نداشت. انقد ک هنوز رگه هایی از عصبانیت و ناراحتی تو وجودم هست و نمی تونم قول بدم اگه فردا دیدمش بتونم مث همیشه صمیمی برخورد کنم! توجیه کردنشم آرومم نکرد چون موضوعو می پیچونه و میگه مگه نمی دونی من دوست دارم، ناراحتم کردی، سر قولت نموندی بعدش این شد حرف! آخرشم گوشه میاد ک من زمان رو گردن میگیرم. اخرشم تصمیم گرفتم برم پیش روانشناس به خاطر برخورد بدم با خانوادم و این ک نمی تونم درست باهاشون ارتباط برقرار کنم! هرچی هم امروز زنگ زدم از هیچ کدوم نتیجه نگرفتم.
وضعیت زندگیمون خیلی کور شد، هم تکمیل خونه، هم جشن، هم اجاره خونه اینجا و طرحای م.ر ک همش تو یه نقطه نامعلومه!
امروز قرار بود برم دخمه، همه زدن زیرش. به جهنمممم با م.ر میرم
از بس بیکارم همش این بازی آنلاینه رو رفرش میکنم، بیکاری بد چیزیه
روند زندگیمون پیچیده شده عجییییب. اخرش نمیریم خوبه
این آهنگه خط رو خط ساسی مانکن افتاده تو ذهنم!
برچسب: گاه نوشته های من,گاه نوشت,گاه نوشت های یک دانشجوی حقوق,گاه نوشته,گاه نوشت های مادرانه,گاه نوشته های فیلسوف,گاه نوشت هادی دادمهر,گاه نوشت های عرفان,گاه نوشت های یک پزشک,گاه نوشت های زهرا ش,
نویسنده: رضا رضوی