این باد این سرما اگر روزی امان می داد/
از خانه ام می رفت دیگر لشگرِ چنگیز
تا کی تو مانع می شوی ای باد رحمی کن/
تا بگذرد از دره ها آن مرد با شبدیز
شاید نویدِ تازه ای شاید که پیغامی/
بر ما رساند از بهاری مانده در جالیز
افسوس می مانیم و می خندیم و می گرییم/
با نغمه های باربد در خانه ی پرویز
یا آخرِ این قصه در این عصرِ یخبندان/
بیدار تر خواهیم شد مانند هر شبخیز
آنوقت میبارد به دل غم های آدم ها/
از سینه می روید صداهای شگفت انگیر
.
.
.
تا کی تماشاگر شدن تا کی به غم ماندن/
کاری بکن کاری بکن با بوسه ای ناچیز
آیدین قلی نژاد بداغ
تو پانته آیش هستی و او کورش ات هرگز
چون می دهد با رفتنت اخطار اما تو
داری به راهی می روی تا آبراداتاس
باشد کنارت،می کند ادبار اما تو
باشد برو شیرین که این رفتن تو را خوب ست
چون می کند آخر تورا احرار اما تو
داری به راهی می روی که سخت پر پیچ است
خسرو نجات ات می دهد هربار اما تو...
دارد صدایت می کند حوایِ بی آدم
پس می کند آن عشق را اظهار اما تو
آخر به پایان می رسد این راهِ پر پیچ ات
شیرینِ خسرو می شود بسیار،اما تو...
آیدین قلی نژاد بداغ
رود روانِ کوه ها سد شده مانه اش بدان
خش خشِ برگ زیرِ پا ایندفعه شاعرانه نیست
چشمه هوس نمی کند تا که بجوشد از زمین
برگِ صنوبران شده زردو...نه عاشقانه نیست
باز کلاغ پر شده،باز میانِ خانه ات
جنگلِ سردِ خشک ِ تو در پیِ یک ترانه نیست
رفته شکار گرگِ شب ،بلبلِ خسته ام نمان
طاقتِ داغ تازه ای در دلِ این زمانه نیست
ماندن ِ تو کنارِ من در شبِ تیره در قفس
این همه مهربانِ من این همه عادلانه نیست
آیدین قلی نژاد بداغ
و باد آمدو ایوانِ خانه پر شد از
هوایِ تازه ی شعری که سخت دلگیر است
و قار قار کلاغان احاطه کرده است
هنوز مزرعه ای را که صاحبش پیر است
و چشم های من و چشم هایِ خسته ات
خیره شد به عقابی که در هوا شیر است
و می رود که به بالاترینِ نقطه ها...
عقاب ِخسته که از زنده ماندنش سیر است
آیدین قلی نژاد بداغ
آن دو! گفتی که حسودندو نظر باز ولی*
تبل و سنتور بیاور که عیان باید رفت
آن که با یاد تو شیری به من از عشق تو داد
گفت (با نام تو از کوچه شان باید رفت
ماه ذی القعده شده پس غزلی تازه بخوان
چون که در خانه ی معشوقِ جوان باید رفت)
مرد اِی مرد به لطفت شب ام از نیمه گذشت
سویِ ِمهمانیِ تو مشک فشان باید رفت
فالِ حافظ منِ دیوانه گرفتم همه اش
(این چنین گفت که رفتی و چنان باید رفت
پس تطاول تو بکش از غمِ هجران زیرا
تا سرا پرده ی گل نعره زنان باید رفت)**
آیدین قلی نژاد بداغ
*صوفیان جمله حریفند و نظر باز ولی
زین میان حافظ دل سوخته بد نام افتاد
حافظ
**این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده ی گل نعره زنان خواهد شد
حافظ
اسکندرم هستی و من لی بانی ات هستم/
دردا میانِ خانه ام زندانی ات هستم
تو از ارسطو گفته ای ،بیچاره من از عشق/
مشروبِ نابی در شبِ مهمانی ات هستم
دارد شکست ات می دهد یوتاب اما تو/
دیدی که نقشه خوانِ کوهستانی ات هستم
دارم تمنا می کنم باشی کنارم تو/
داری رهایم می کنی قربانی ات هستم
حالا که راحت می شوی،حالا که پیروزی/
دانم که اینجا کشته یِ پایانی ات هستم
آیدین قلی نژاد بداغ
زائیده است شب همه جا دیو و دد فقط
چون نور ِ آفتاب ِِ توانگر نمی رسد
میدان گرفته باد و مقدر نبودو شد
پس لرزه های صلح به این در نمی رسید
دیگر بس است خاور ِ نزدیک و دور جنگ
آیا صدای یک شب ِ بدتر نمی رسد
تلخ است آخرش به گمانم هنوز هم
یک روزِ خوب و خوش به خاور نمی رسد
آیدین قلی نژاد بداغ
میدان گرفته باز به دریا باد
ماهی پناه برده به من ای داد
در من نریز تور تو ای صیاد
دیگر بس است مردن ِ ماهی ها
من آب رفته ام شده ام مرداب
باران نمی رسد به منِ تالاب
ماهی هلاک می شودو بی تاب
کوچیده اند از دل ِ من قو ها
نیوفران ِ آبی ِ من مردند
حتی که بالِ شب پره را خوردند_
اینان که آب های مرا بردند
از من چه مانده است در این دنیا
آیدین قلی نژاد بداغ
عاشق نبودی عاشقی کردم
دیوانه بودم،حال ترسیدم
چون کرده ای حالا فراموشم...
من ساده بودم دیر فهمیدم
ماندم کمی با خود حرفم شد
گفتم که نامرد ست یعنی او
بعدا پیامی را فرستادم
دیدم نمی خوانی و گفتم کو
گفتم مبادا...نه زبانم لال
ترسیدم و تا خانه ات رفتم
دیدم که آرام ست و چیزی نیست
از کوچه ات دلگرم برگشتم
تا اینکه من دیدم تو را با تور
چرخی زدی در این نواحی ها
دیدم که صیادی شدی اِی تو
خوشا به حالِ خیلِ ماهی ها
آیدین قلی نژاد بداغ
مشغولِ عیش و چشم چرانی را/
هر لحظه روی ِ تخت زنانی را.../
این کار برده های جهانی را/
دیگر بخواب کار تو این بوده
غمناک می شود دلِ زندانی/
چون میرسی به آخرِ مهمانی/
تا روی میز ِ محکمه بنشانی /
هرروز کارِ دارِ تو این بوده
افتاده بر زمین که سپیدارا،/
باید چه کرد این شب ِ عظمی را./
(باشد بِبُر تو این سر ِ ما ها را/
زیرا که کارو بار تو این بوده)
ما کشته می شویم ولی فردا/
با توله های شیر وَ آهوها/
ما سبز می شویم و تو ام رسوا/
پایان ِ کارزار تو این بوده
آیدین قلی نژاد بداغ
برچسب:
نویسنده: رضا رضوی