گاهی دست پام میسوخت فکر میکردم خدا داره بدترین عذابش سرم میاره
ی روز کشیده شدن پوست تنم رو اسفالت خیابون میشد موجب دردهای موضعی و موقتی
بعد گذشت این همه سال ,دو زاریم افتاده
که درد,مشقت جسمی,مقابل تاول,زخم چرک کرده عفونی روحی هیچ
یعنی ی جور قیاس مع الفارق
یعنی اصلا نمیشه مقایسه کرد این دو رو
جالب,منشا همه این دردا یا خودتی یا افراد اطرافت,خودت پاسوز میشی مابقی هیچ هر کی میره سی خودشون
بگذریم
کم کم این زخم ها میشن وصله ی تنت که گاهی سر وا می کنن چرک می کنن علاجی براش نیست چون دیگه شدن کالبد روحت
نه میتونی باهاش کنار بیای چون از خودت و ادم با خودش چجور کنار بیاد!
طریق اولی نمیشه دورش بندازی چون شدن از وجودت
نه حس و حال کشف علتی نه مجازات مرتکب نه ...
میگی میگذره
اره دیگه میگذره برا ما اینطور برا تو انطور
هه میگذره
چون,مقصر خود خداست 
-منفعت طلبی اکثر اشخاص بخصوص مدعیان عاشقی
-کفتار صفت بودن دوستان و آشنایان
-روباه صفت بودن معشوق های خیالی
-غیر کار آمد بودن قوانین و مقررات داخلی برای اشخاص زمامدار
-قاعده دروغ گو بودن بازاریان با حربه ریش تسبیح
-عامل نبودن و ناقل بودن اکثر مدعیان دین
-عبث بودن رابطه احساسی و حکومت تعقل
-پول داشتن موجب عز و نیک بختی ,فقیری موجب شرمساری و فرهنگ پاک زیستن مورد تمسخر
- خائن همیشه سربلند و دروغ گو همیشه پیروز
- اصل همزیستی انگل گونه اشخاص و افراد علی الخصوص ...
اما این دلهره و ترس ناشی از واکنش مغز آدمی به زوال و نابودی غیر معقول و ناگهانی ست ,یعنی انسان ذاتا از حوادث ,وقایع و رخدادهای غیرمترقبه و ناگهانی استقبال نکرده و نخواهد کرد
مرگ و تصور مرگ نیز تا زمانی که غیر طبیعی و ناگهانی باشد دلهره اور و ترسناک می شود.
چه بسا مرگ با تعقل یا از برای رسیدن به مقصود لایزال یا با سیر طبیعی بسیار شیرین و با لطافت جلوه می کند
مثل اینکه شدی برده آن احساس وابستگی و افسار زندگیت افتاده دستش
چه مثبت چه منفی نابود کننده میشه اما وقتی متوجه میشی که غرق شدی و فکر می کنی ایا راهی برا خلاص شدن داری جز فکرای پوچ بی معنی
ولی اینطور نمیمونه ی روز ی جای از خواب باید بیدار شی ,تف کنی تو هر چی وابستگی ,مثل خلط چرکی پرتش کنی گوشه جوی آب ,حس خوبی داری ,خلط های صبحگاهی برای دور کردن ذهن از این عادت های انسانی
تولدت مبارک غربتی
لمس نابودی بی مهر چه فایده
چون قاصدک
شوق پرواز از برای آزادی
شد خنجر بر پهلو
گاهی زهر خود خلاصی
نه قید پرواز
نه شوق آزادی
چون لاشه ای پر کرم
یا نه
چون شب تار سیه پوش در اوج سرخوردگی
دفن آرزوها چه فایده
در بند نهادیم بی گناهی را
تیغ در دست عفت را دریدیم
سرشت نیک را جولان گاه هوس کردیم
چوبه دار ساختیم از برای بی کسان
نوشتیم تا بند کشیم روح آزاد انسانی را
اختیار را با خون آبه جبر به عصیان کشیدیم
تقدیر را در فطرت کثیف خود حل کردیم
اسمش را گذاشتیم دنیا
سرخی لبانت در میخانه هر شبم
برق چشمانت سوسوی محفل رند
بخوان ای چله چله خوان
از نجوای مادران در سوگ طفل
بخوان تا خاموش شوم
کردم گذر ز کوی تو
یک شب به یک ندا
کردم صد قسم دعا
یا رب چنان بکن
یارب چنین بکن
غافل در این زمان
بهتر شوی شغال
روبه صفت روزی شود خدا
رب مانده در این گیردار
روباه در چنگال دار
روبه صفت می شود خدا
برچسب: مرداب گوگوش,مرداب,مرداب انزلی,مرداب شماعی زاده,مرداب به انگلیسی,مردار سنگ,مرداب انزلي,مرداب فرهاد,مرداب چیست,مرداب گوگوش mp3,
نویسنده: رضا رضوی